باران سلام!
زمین دل های مردم داشت از خشکسالی و خشک حالی ترک بر می داشت،
زوزه ی باد نخوت و رخوت را می شد در کوچه پس کوچه های تاریک این عالم شنید
و بوی خفگی را زیر خاک ! می شد از حنجره ی دخترکان معصوم شنید
زمین آبستن تحولی عظیم بود و عالم از بی هویتی رنج می برد
خدا مستأجر خانه ی خودش شده بود
بیت خدا ملجا شیاطین خندان شده بود
و خشک مغزی خشکبار روزگار جاهلیت بود

... و در ناگهانی ترین لحظه ها
وقتی چشم ها به آسمان خیره بود
و صدای رعد و برق خشم و انتقام خدا با بوی رحمت گره خورد
آرام آرام
باران
شروع شد
و تو آمدی و به همه ی کوچه های افسرده ی شهر سر کشی کردی
و برای همه یکسان باریدی
انگار جهان جان گرفت
عطر شوق به خانه های مردمان ضعیف و ستمدیده رنگ نور می زد
و کاخ های ظلمانی را هراس آمدنت ترک می انداخت
تو آنقدر مهربان آمدی و باریدی که پاک کردی همه ی نجاسات روح آدم ها را
و قرار شد همه روحشان را با زلال نام تو طاهر کنند
تو با حوصله تمام ! تمام لکه های پلید این عالم را شستی
و با لبخند مهربانت نشستی و خدا را معنی کردی
حالا سالها از آمدنت
از پیام آوریت
و از رسالت بارانیت می گذرد
و عالم دارد از چشمه ی جوشان و منبع فیاض
محبت تو جان می گیرد
گرچه هنوز هم هستند
کسانی که از زیر باران فرار می کنند و به سقف سرد جهالت پناه می برند
کسانی که تا اسم باران می آید چترشان باز می شود!
و من چقدر از چتر متنفرم!!!
باران پیامبریست که همچنان می بارد و از تلخی برخورد چتر ها نمی رنجد
ای پیامبر
ببار که تا انتهای دنیا آغوشم باز است...
پیامبر /
محمد /
17 بیع /
میلاد