:::: فقط تو بخوان‌‌ ::::
 
 

و اینجا حرم امن حضرت محبوب است

و من مانند غباری به دامن مشکین این خانه ی ساده در آویختم...

 

 

 





ای پیامبر عشق

این روزها که به آستانه ی پرواز به ملکوت حریمت نزدیکتر میشوم هم آدم ها در نظرم کوچکتر می شوند و هم دنیای آدم ها .

.

.

.

.

دوستان حلال کنید  ١۴  خرداد عازمیم به مدینه ان شاءلله.





شب عید است و اینجا حوالی من! همه چیز آرام و گل و بلبل کنار هم شادند و همه دست افشان و پای کوبان! پلک نازک کرده و رخت نو پوشیده و با حالتی عرفانی! به شهود در غیب مشغول و ملتمسانه به حافظ متوسل و سفره ها به سین ها مزین !

و چشمان من پر از اشک است که شیعیان و دوستان علی را در بحرین زیر لگد حقارت له می کنند و ای کاش این مرز های دست ساز و این روابط دیپلماتیک مسخره را بر می داشتند تا آنجایی که دوست داریم خونمان بریزد...

سرخوشیم و بی خبر که خواهر و برادرمان را زیر چتر خادمی حرمین شریفین به جرم علی دوستی حد می زنند و با کی نداریم که ماشین های عربی - اسرائیلی هزار بار از روی جسم نیمه جان شیعه در بحرین رد شود...

ای گریه امانم بده شب عید است...

شگون ندارد!‌

آری شگون ندارد که ما در حالی که خون شیعه را می ریزند جشن بگیریم که عید است...

اصلا عید خودم است می خواهم به اندازه ی تمام کتک ها و گلوله هایی که جان شیعه را آزرد غمگین باشم!

می خواهم با حزن پریشانی در خلوت تاریک خودم آنقدر صدایت کنم که از حال بروم!

مولا پیش تر و بیش تر از یاور نیاز به باور دارد !  باور این که او از همه ما رنجیده خاطر تر است ، او که دریای عاطفه اش را اشک مظلومی خروشان می کند ،‌ او  که طناب غیبت و غفلت من ها ، دستش را محکم بسته  ،  او که هیچ کس به عید دیدنی اش نمی رود !‌ او که کلی بدهکارِ طلبکار دارد، او که این روز ها حال و روز خوشی ندارد...

................................................

بیا که شیعه غریب است حضرت آقا...

.................................................

اللهم إنا نشکو إلیک فقد نبینا صلواتک علیه وآله ، وغیبة ولینا ،

 وکثرة عدونا ، وقلّة عددنا ،وشدة الفتن بنا ، وتظاهر الزمان علینا





آقا جان!

خسته شدیم بسکه این نا آدم های خون خوار را در جعبه ی رنگارنگ تلوزیون هایمان دیدیم!

خسته شدیم بسکه دیدیم بوزینه ها از منبر جدت بالا و پایین می روند و ول کن داستان هم نیستند!

زمین هم زخم اثنا عشر گرفته بسکه خون بی گناهان را نوشیده!

کم نیستند سگ های کریه المنظری که تکیه کرده اند به تخت تو و با پر رویی تمام ادعای اداره ی جهان را دارند

حالمان به هم خورد بسکه حضور نحس این قذافی! های قصاب ، نتانیابو های! سفاک! شیمون فلز! های شیاد ، اوبی ما های جلاد ، بن شمر بن ذی الجوشن! ، این حسنی نا مبارک و این ملک عبد الآمریکای عیاش و امثالهم را تحمل کردیم!

این توفان خشم کشتیبانی چون تو می خواهد!

نوح من !

این روز ها در دلمان غوغایی بر پاست. یعنی نسل ما شاهد ثمره ی قرن ها انتظار است؟

یعنی ممکن است همین روز ها باشد که آقای حیاتی در اخبار ساعت 2 بگوید ...؟

یعنی همین روز هاست که آنقدر پیامک آمدنت را به هم بزنیم که سرور های مخابرات بسوزد؟!!

یعنی ...

نمی دانم!

ای نوح هزار و صد و هفتاد و هفت ساله ی من!

عجیب دلم هوای دیدن لحظه ای را دارد که بر تخت می نشینی و جهان در قبضه قدرت تو اداره می شود. 

آن وقت است که از شرق تا غرب عالم طعم شکلاتی عدالت را می چشند! 

گرچه ما هنوز آماده ی آمدنت نشدیم!! ناراحت

ما حتی ننشستیم حساب کنیم چند کشور، چند ایالت، چند شهر در دنیا هست که باید زمامدارانش مالک اشتر ها باشند و تو بیش از 313 نفر برای اداره ی حکومت صالحت نیاز داری!

البته ما هم نمی دانیم تو چند تا احمد متوسلیا ن و امام موسی صدر را برای خودت در این زمین ذخیره کرده ای!

شاید به تعداد همه ی کشور ها ، ایالت ها و شهرها...

بیا که خون گرم مظلومان از غزه تا پاراچنار به جرم خدا پرستی بر زمین جاریست...






لیبی / اسلام / شیعه / امام زمان


باران سلام!

 زمین دل های مردم داشت از خشکسالی و خشک حالی ترک بر می داشت،

زوزه ی باد نخوت و رخوت را می شد در کوچه پس کوچه های تاریک این عالم شنید

و بوی خفگی را زیر خاک ! می شد از حنجره ی دخترکان معصوم شنید

زمین آبستن تحولی عظیم بود و عالم از بی هویتی رنج می برد

خدا مستأجر خانه ی خودش شده بود

بیت خدا ملجا شیاطین خندان شده بود

و خشک مغزی خشکبار روزگار جاهلیت بود


... و در ناگهانی ترین لحظه ها

وقتی چشم ها به آسمان خیره بود

و صدای رعد و برق خشم و انتقام خدا با بوی رحمت گره خورد

آرام آرام

باران

شروع شد

و تو آمدی و به همه ی کوچه های افسرده ی شهر سر کشی کردی

و برای همه یکسان باریدی

انگار جهان جان گرفت

عطر شوق به خانه های مردمان ضعیف و ستمدیده رنگ نور می زد

و کاخ های ظلمانی را هراس آمدنت ترک می انداخت

تو آنقدر مهربان آمدی و باریدی که پاک کردی همه ی نجاسات روح آدم ها را

و قرار شد همه روحشان را با زلال نام تو طاهر کنند

تو با  حوصله تمام ! تمام لکه های پلید این عالم را شستی

و با لبخند مهربانت نشستی و خدا را معنی کردی

حالا سالها از آمدنت

از پیام آوریت

و از رسالت بارانیت می گذرد

و عالم دارد از چشمه ی جوشان و منبع فیاض

محبت تو جان می گیرد

گرچه هنوز هم هستند

کسانی که از زیر باران فرار می کنند و به سقف سرد جهالت پناه می برند

کسانی که تا اسم باران می آید چترشان باز می شود!

و من چقدر از چتر متنفرم!!!

باران پیامبریست که همچنان می بارد و از تلخی برخورد چتر ها نمی رنجد

ای پیامبر

ببار که تا انتهای دنیا آغوشم باز است...





پیامبر / محمد / میلاد / 17 بیع


هــقلبـــم   نــــقلبـــــفــقلبـــــس

بیا دو باره خدا را نفس نفس بزنیم

بیا پرنده وار تمام آرزوهایمان را بگردیم

بیا مثل باران بدون نگرانی از تلخی برخورد چتر های بی تفاوتی، مهربان باشیم

بیا مثل آیینه راستگو بمانیم

بیا آواز مهتاب را در دل کوچک کرم شبتاب مجسم ببینیم

بیا فریاد خورشید را زیر ذره بین بگذاریم

عیبی ندارد گدازه های دلت را بیرون بریز ،‌ زمین بدون آتشفشان می میرد!

چه فرقی می کند ماهی کدام دریا یا دریاچه ای! خدایمان یکی است!

نگذار سنگ های سر راه سنگ سر راهت شوند!‌ تو در زلال عاشقانه هایمان جاری شو مثل نسیم در کوچه های تنهایی

نمی دانی چقدر دلم می گیرد وقتی می بینم تو صدایت را هم کنار دلت اسیر کرده ای و به بند سکوت کشاندی...

بغض گلوی همه ی چکاوک ها را می گیرد وقتی می بینند تو فریاد هایت را مچاله کرده ای...

همنفس...

لحظه ای با من بمان

من قیمت تمام درد های تو را می دهم

با یک تکه لبخند

با یک سبد آزادی

با یک بغل انار سرخ

با یک تپش آغوش

تو فقط با من بمان...




:: فقط تو بخوان ::
مهم نیست که کسی نوشته هایم را می خواند یا نه! نظری می دهد یا نه! مهم این است که تو می دانی ! می خوانی !‌و حتی اگر نظر هم ندهی می دانم که هیچ چیز از گستره ی وسیع نگاه مهربانت خارج نیست. پس فقط برای تو می نویسم ...

RSS Feed